مرد سیاه

Taha | وبلاگ, داستان کوتاه | چهارشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۸۶

مرد قد بلند سیاه با کلاه سیاهی که روی سرش گذاشته بود , ایستاده بود. علاوه بر آن کت و شلوار سیاهی که توجه هیچ عابری را جلب نمی کرد.فقط ایستاده بود جلوی درب بزرگ سیاه و نگاه می کرد و انگار تصمیمش بر این بود که داخل شود.

خونسردی چشمانش , بی تفاوتی سردش نسبت به باد تندی که می وزید هیچکدام دلیل کافی نبود که کسی او را نگاه کند. بیرون در بزرگ نگهبان ها رژه می رفتند . پیچ در پیج و نامنظم و هر دقیقه این کار ها را تکرار می کردند. مرد سیاه همه را میدید . دنبالشان نمی کرد و تنها می دید. این احساس عظیم را برای انتقالش زحمت زیادی می بایست متحمل می شد ولی او توانی نداشت برای بیان کردن . احساسی که هیچ کس اشتیاقی به درکش نداشت و این انگیزه که باید  از آن در سیاه وارد شود .

او هیچ کس را نمیدید .  آن کنار آن فرشتگان را نمی دید. بال های زیبای یک پری دریایی هم بر  اوتاثیری نداشت.حتی دختر زیبایی که از جلویش می گذشت .

در سیاه , کلاغ سیاه , آدم سیاه , کلاه سیاه …… او فقط نوشته ای را می دید که روی در سیاه نوشته بود ورود سیاهان ممنوع .

باد که می وزید کلاهش را با خود برد . موهایش سفید بود مرد سیاه من.

۵ نظر »

  1. سلام
    خوب بود منتظر نوشته بعدی شما هستم
    دوستدار شما نوشین

    نظر توسط "Anonymous" در تاريخ ۲۹ دی, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  2. salam salam ghashang bood kheyli ghashang bood taha joonam afalin hoolaaaaaaaaaaaaaaaaa

    نظر توسط "mahdieh" در تاريخ ۱ بهمن, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  3. سلام.
    خوبي؟
    من واقعا متاثر شدم…
    جالب بود.
    راستي من دارم ميرم شروع كنما…
    بدو برو توام زودي شروع كن تا از من عقب نيفتي…
    فعلا باي باي.

    نظر توسط "مونا" در تاريخ ۳ بهمن, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  4. سلام

    نظر توسط "مرضیه" در تاريخ ۹ بهمن, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  5. سلام
    زیبا و روان ..ممنون

    نظر توسط "زهرا ملوکی" در تاريخ ۲۵ بهمن, ۱۳۸۶ ارسال شده است

خروجي RSS | ترك بك

فرم ارسال نظر


Copyright © 2006-2007