نجوای غم انگیز

Taha | وبلاگ, شعر | جمعه, اسفند ۲۵م, ۱۳۸۵

وقتی خورشید را می آرایند 

تا فردا دوباره طلوعش 

همه را سحر کند 

می دانم که افسون نمی شوم 

مگر به تو


ابرها انبوهشان در آرامشی سحر آمیز شناورند 

دستهایت را در ابرها ببر 

محوخواهند شد 

شاید در سرزمینی دیگر

باز پیوند زده شوند 

به دستانم


تو هیچ وقت
 

آنقدر نزدیک نبودی که بتوانم ببینمت 

و هیچ وقت هم 

آن قدر دور نیستی که فراموشت کنم 

چه فاجعه ی غم ناکی است 

فاصله ی دور و نزدیک

دلدارم

تو همچنان خفته ای 

زبیای اسرار آمیز من 

زمانی که لب ها میلرزد 

وقت , وقت غرورانگیزی است

نجوای غم انگیزم را بشنو 

می دانم که نجات دهنده در بستر خوابیده است 

من به او نمی اندیشم 

و حتی زمانی که به ستارگان خیره ام 

به آنها هم


وقتی آخرین ستارگان مغرب هم غروب می کنند 

به انتظار اولین ستاره ی مشرق می مانم 

تو به طالع ستارگان باور داری 

من فقط به چشمانت

 

۲۴ اسفند ۸۵ 

تاها 

۶ نظر »

  1. وچشمانت …
    آن آبی زلال
    آن سبز آرام

    که صداقت نوری است
    که ستاره ای در چشم نو
    آن را به بشریت بخشید

    نظر توسط "اقلیما" در تاريخ ۲۶ دی, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  2. sheret az shirinie ziad talkhe,ye ghame badformio poshtesh dare,ehsaset ghavie

    نظر توسط "ghazal" در تاريخ ۳ فروردین, ۱۳۸۷ ارسال شده است

  3. نوشته هات خیلی سحر آمیز بود …موفق باشی…

    نظر توسط "پونیا" در تاريخ ۲۷ مرداد, ۱۳۸۷ ارسال شده است

  4. دو جور آدم داریم
    دسته اول متفاوت اند
    دسته دوم دوست دارند متفاوت باشند!

    نظر توسط "خون" در تاريخ ۱۰ شهریور, ۱۳۸۷ ارسال شده است

  5. brawo,khobe

    نظر توسط "zig zag" در تاريخ ۱۳ شهریور, ۱۳۸۷ ارسال شده است

  6. وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
    و درتمام شهر
    قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند،
    وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
    با دستمال تيره ي قانون مي بستند
    و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
    فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
    وقتي كه زندگي من ديگر
    چيزي نبود ،هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
    دريافتم ،بايد .بايد.بايد
    ديوانه وار دوست بدارم

    نظر توسط "Zahra" در تاريخ ۱۴ دی, ۱۳۸۷ ارسال شده است

خروجي RSS | ترك بك

فرم ارسال نظر


Copyright © 2006-2007