سحر

Taha | شعر | چهارشنبه, اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۶
در سکوت سرد ازدحام وحشيم

که هرچه هست
يا که نيست

با تمام استواری اش خرد می کند

در ميان اين نزاع سرکشيده تا فلک

در ميان های و هوی
ميان اغتشاش

من هنوز
ترانه های عاشقانه ام بر لبم موج می زند

من هنوز
به پشت آخرين درخت سربلند
سنگرم برای من محافظ است

من هنوز
ندارم آن توان که پشت پا زنم
به هرچه هست
يا که نيست

من هنوز به پای پيچ واپسين نشسته ام

که شايد او
به سوی من سفر کند
مگر شب سياه من
به اين بهانه او سحر کند

تاها

۱ نظر »

  1. سلام زيبا بود با وزني كه كلامت رو دلنشين تر مي كرد

    نظر توسط "مريم عرفانيان" در تاريخ ۱۴ اردیبهشت, ۱۳۸۶ ارسال شده است

خروجي RSS | ترك بك

فرم ارسال نظر


Copyright © 2006-2007