سحر
در سکوت سرد ازدحام وحشيمکه هرچه هست
يا که نيستبا تمام استواری اش خرد می کند
در ميان اين نزاع سرکشيده تا فلک
در ميان های و هوی
ميان اغتشاشمن هنوز
ترانه های عاشقانه ام بر لبم موج می زندمن هنوز
به پشت آخرين درخت سربلند
سنگرم برای من محافظ استمن هنوز
ندارم آن توان که پشت پا زنم
به هرچه هست
يا که نيستمن هنوز به پای پيچ واپسين نشسته ام
که شايد او
به سوی من سفر کند
مگر شب سياه من
به اين بهانه او سحر کندتاها

سلام زيبا بود با وزني كه كلامت رو دلنشين تر مي كرد
نظر توسط "مريم عرفانيان" در تاريخ ۱۴ اردیبهشت, ۱۳۸۶ ارسال شده است