وقتی خورشید طلوع می کند

Taha | وبلاگ, شعر | پنجشنبه, شهریور ۲۱م, ۱۳۸۷
وقتی خورشید طلوع می کندوقتی آخرین ثانیه های شب

جایشان را به اولین ثانیه های روز می دهند

و خور شید از پشت دورترین منظره های بی پایان

بالا می آید

وقتی آخرین تکه های خاموشی می روند

و به اولین تکه ی روشنایی دوخته می شوند

که این چنین گستاخانه بالا می آید

دیگر هیچ چیز نور خود را ندارد

و نیرنگ هستی تمام زمین را خواهد پوشاند

ماهیان دریای سیاه هم

صبح زود

فلسهایشان آینه برگردان خورشید می شوند , زردِ زرد

در آن نور باران دروغین

دوباره انسان ها , از هزاران سال پیش

تا هزاران سال بعد

زرد می شوند

تا معشوقه های دیشب شان را از یاد ببرند

و  دیگر هیچ چیز حقیقی نباشد

انگار انعکاس دروغ است که می بارد

تاها

ساعت

Taha | وبلاگ, شعر | سه شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۷

ساعت حرف نمی زند

ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است

هزار بار می رود

هزار بار می آید

و صفر می شود

لحظه ها

به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند

روشن و سیاهِ روز و شب

آبی و سفیدِ آسمان

و زرد و آبی مهر و ماه

هزار بار می روند

و هزار بار می آیند

و بی رنگ می شوند

چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است

واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من

قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست

ای وقارِ روحِ سرکشم , با توام

ای مبدا زمان , روشنایِ بی رنگ

وقتی که می روی

دوباره ساعت هزار بار جلوتر می رود

و وقتی که می آیی

هزار بار زودتر می رسد

و هفت رنگ می شود , آسمان من

پنجره ی اتاقم باز است

روی روبروترین نقطه ی زمین

از علفزارِ سبزِ خیس

زیر نور ماه می آیی

روزهای زوج منتظر نشسته ام

روز های فرد نا امید , رنج می برم

عاقبت هر آنچه بود , دگر نیست

و هر آنچه نیست , خواهد بود

و من که بوده ام

دیگر نیستم

و تو که هستی

مرا نخواهی دید

فاجعه خنده دار نیست

اول تمام جاده ها

آخر تمام راه هاست

دست هایت را ر به دستانم بسپار

و ببین که من سزاوارترم یا زمان؟

چه جنگ نابرابری خواهد بود

شکست خورده ترین لشگر دنیا خواهم بود

و عاشق ترین انسان

و ساعتی

که هزار بار میرود

و هزار بار می آید

و تو هم چنان ایستاده ای

همچنان

ایستاده ام

Taha | شعر | دوشنبه, آبان ۲۱م, ۱۳۸۶

ایستاده ام

باد می آید

گرد و خاک می آید

ابر می آید

هر چه از تو  تهی است می آید

تو نمی آیی

ابر می گرید

——————–

۲

باز که می خندی

بار که تک تک حرف های مرا

قبل گفتنم می دانی

خوشحال یا غمگین

هر وقت که لرزش صدایت را احساس می کنم

نمیدانی , چقدر می لرزم

و چه قدر , چه قدر های دیگر

که نمی گویم و نیم سوز می شود

وقتی خورشید غروب می کند

Taha | وبلاگ, شعر | سه شنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۶
دلم نمی خواهد که از خاطرت برود
و از یاد من
که وقتی خورشید غروب می کند
هیچ چیز دیده نمی شود
هیچ چیز

خورشید و ماه

Taha | وبلاگ, شعر | یکشنبه, شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶

از اين طرف خورشيدحجاب ابر پوشیده

از آن طرف ماه پرده ی گستاخی خود را دريده

من بيچاره مانده ام

که زيبايی خورشيد را باور کنم

يا حجب ماه را

 

 

 

 

 

تاها

۹ مرداد ۸۵

شب رویایی من

Taha | وبلاگ, شعر | چهارشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۸۶

 

چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود

در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد

چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟

کنار این ایوان تاریک
 وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام

خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد

به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من

تاها

ماه را ببین

Taha | وبلاگ, شعر | پنجشنبه, مرداد ۱۱م, ۱۳۸۶

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی ,

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی ,

که باز هم می بارد

که باز هم می بارد

این راه را با تمام طولانی بودنش دوست دارم

مقصدم امید است , راه است , تو هستی

فرشته های سفیدند , که هنگامی که می آیی

آن چنان زیبایی ات خیره کننده است

که حتی نمی بینمشان

اما می دانم که هستند

عظمت کسی را در نگاه درک کردن کار آسانی نیست

نگاهی که در نگاهت عظمت را درک کند

بی شک آنچنان مشتاق است ,

که حتما سزاوار نگاهت هست

کوه های اینجا , آنقدر استواریشان مضحکه بر انگیز است

که اجازه نمی دهند رویشی باشد

سبزه ای , جوانه ای

نمی دانند این بیچاره ها

این کوه ها

که اشتیاق پرورش است آنچه نامش را عشق می گذارند

بارور کردن یک احساس , یک نیاز , یک اندیشه , یک انسان

رویشی دیگر

احساست می کنم

آن اندازه که فروتنی ات را

آن اندازه که احساست را

آن اندازه که اندازه ای ندارد , برای اندازه گرفتن

درخشان تر از شعله ای در میان تاریکی

توجه ام را جلب می کنی

باز هم زیر این باران مداوم ,

که چقدر امشب فرق دارد

زیر این ابر بزرگ

ماه را نظاره کن ,

که امشب دلفریب تر است ,

روشن تر است ,

مشتاق تر است ,

این شکوه , برای من که نیست , حتما برای توست

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی ,

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی ,

که باز هم می بارد

 که باز هم می بارد

تاها

صفحه قبلي » 
Copyright © 2006-2007