روزشوم درختکاری

Taha | وبلاگ, شعر | پنجشنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷

در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند

و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درخت کاری

که حائلی بود ميان من و دشت

تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد

انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز

تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند

و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم

 

تاها

شاهد روزهای بارانی

Taha | وبلاگ, شعر | چهارشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۷

هیچ کس نیست در این تنهایی

دست من خالیتر از هیچ

آسمان کوتاه

رنگ آفاق کبود

هیج کس  نمی دانست

اول قصه ی من

چه کسی بود و نبود

————————-

تو کنارم بودی

و به لبخندت هر لحظه , همه هستی من را می بردی

ای شکفته در مسیر باد بی سامان

شاهد روزهای بارانی

ای زمینی

ای اساطیری

اهورایی

ای تسکینم

بخوان با من

من  امشب سخت غمگینم

تاها

من

Taha | وبلاگ, شعر | جمعه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۷
شکست خورده ترین لشگر دنیایم

مگر تو آسمان , ستاره هایت را به من ببخشی

وقتی خورشید طلوع می کند

Taha | وبلاگ, شعر | پنجشنبه, شهریور ۲۱م, ۱۳۸۷
وقتی خورشید طلوع می کندوقتی آخرین ثانیه های شب

جایشان را به اولین ثانیه های روز می دهند

و خور شید از پشت دورترین منظره های بی پایان

بالا می آید

وقتی آخرین تکه های خاموشی می روند

و به اولین تکه ی روشنایی دوخته می شوند

که این چنین گستاخانه بالا می آید

دیگر هیچ چیز نور خود را ندارد

و نیرنگ هستی تمام زمین را خواهد پوشاند

ماهیان دریای سیاه هم

صبح زود

فلسهایشان آینه برگردان خورشید می شوند , زردِ زرد

در آن نور باران دروغین

دوباره انسان ها , از هزاران سال پیش

تا هزاران سال بعد

زرد می شوند

تا معشوقه های دیشب شان را از یاد ببرند

و  دیگر هیچ چیز حقیقی نباشد

انگار انعکاس دروغ است که می بارد

تاها

ساعت

Taha | وبلاگ, شعر | سه شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۷

ساعت حرف نمی زند

ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است

هزار بار می رود

هزار بار می آید

و صفر می شود

لحظه ها

به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند

روشن و سیاهِ روز و شب

آبی و سفیدِ آسمان

و زرد و آبی مهر و ماه

هزار بار می روند

و هزار بار می آیند

و بی رنگ می شوند

چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است

واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من

قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست

ای وقارِ روحِ سرکشم , با توام

ای مبدا زمان , روشنایِ بی رنگ

وقتی که می روی

دوباره ساعت هزار بار جلوتر می رود

و وقتی که می آیی

هزار بار زودتر می رسد

و هفت رنگ می شود , آسمان من

پنجره ی اتاقم باز است

روی روبروترین نقطه ی زمین

از علفزارِ سبزِ خیس

زیر نور ماه می آیی

روزهای زوج منتظر نشسته ام

روز های فرد نا امید , رنج می برم

عاقبت هر آنچه بود , دگر نیست

و هر آنچه نیست , خواهد بود

و من که بوده ام

دیگر نیستم

و تو که هستی

مرا نخواهی دید

فاجعه خنده دار نیست

اول تمام جاده ها

آخر تمام راه هاست

دست هایت را ر به دستانم بسپار

و ببین که من سزاوارترم یا زمان؟

چه جنگ نابرابری خواهد بود

شکست خورده ترین لشگر دنیا خواهم بود

و عاشق ترین انسان

و ساعتی

که هزار بار میرود

و هزار بار می آید

و تو هم چنان ایستاده ای

همچنان

ایستاده ام

Taha | شعر | دوشنبه, آبان ۲۱م, ۱۳۸۶

ایستاده ام

باد می آید

گرد و خاک می آید

ابر می آید

هر چه از تو  تهی است می آید

تو نمی آیی

ابر می گرید

——————–

۲

باز که می خندی

بار که تک تک حرف های مرا

قبل گفتنم می دانی

خوشحال یا غمگین

هر وقت که لرزش صدایت را احساس می کنم

نمیدانی , چقدر می لرزم

و چه قدر , چه قدر های دیگر

که نمی گویم و نیم سوز می شود

وقتی خورشید غروب می کند

Taha | وبلاگ, شعر | سه شنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۶
دلم نمی خواهد که از خاطرت برود
و از یاد من
که وقتی خورشید غروب می کند
هیچ چیز دیده نمی شود
هیچ چیز

صفحه قبلي » 
Copyright © 2006-2007