وقتی خورشید را می آرایند
تا فردا دوباره طلوعش
همه را سحر کند
می دانم که افسون نمی شوم
مگر به تو
ابرها انبوهشان در آرامشی سحر آمیز شناورند
دستهایت را در ابرها ببر
محوخواهند شد
شاید در سرزمینی دیگر
باز پیوند زده شوند
به دستانم
تو هیچ وقت
آنقدر نزدیک نبودی که بتوانم ببینمت
و هیچ وقت هم
آن قدر دور نیستی که فراموشت کنم
چه فاجعه ی غم ناکی است
فاصله ی دور و نزدیک
دلدارم
تو همچنان خفته ای
زبیای اسرار آمیز من
زمانی که لب ها میلرزد
وقت , وقت غرورانگیزی است
نجوای غم انگیزم را بشنو
می دانم که نجات دهنده در بستر خوابیده است
من به او نمی اندیشم
و حتی زمانی که به ستارگان خیره ام
به آنها هم
وقتی آخرین ستارگان مغرب هم غروب می کنند
به انتظار اولین ستاره ی مشرق می مانم
تو به طالع ستارگان باور داری
من فقط به چشمانت
۲۴ اسفند ۸۵
تاها
در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند
و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درخت کاری
که حائلی بود ميان من و دشت
تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد
انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز
تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند
و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم
تاها
۱۵ اسفند , ۱۳۸۵ خورشیدی
ایزای خوبم
راه طولانی است و مقصد نامعلوم , به مانند کشتی بزرگی هستیم که باد مسیرمان را مشخص می کند.با این حال می توانیم خوشحال باشیم که تمام اقیانوس , نامش عشق است, گستره ی آبی عین مقصد ماست.گاهی طوفانی و گاهی آرام . خشکی در کار نیست.
ایزای عزیزم
می توانی از تصور اینکه آدم ها ی به خیال خود باهوش سعی در تجهیز موتور کشتی شان دارند تا سریعتر به مقصد خیالیشان برسند, قهقهه سر دهی.بی شک از خنده ات خوشحال خواهم شد.
خودشان در حقیقت به سر می برند ولی برای رسیدن به آن مسابقه می گذارند. و این طور است که آن را از دست می دهند.
بیچاره ها نمی دانند مقصد و حقیقت همین جاست. روی همین آب.به وسعت همین اقیانوس.
می دانی که باید ساکن باشیم. اما می توانیم روی آب سفر کنیم.یادت باشد.فقط روی اقیانوسمان. دیگر باد مخالفی برایمان معنا ندارد.هر کجا برویم روی همین آب شناوریم. و از همه مهمتر در کنار هم.
ایزای عزیزم
چه کسی گفته باد راهنمای خوبی نیست؟
تاها
۱۰ اسفند , ۱۳۸۵ خورشیدی
من آغاز بهاران که نمی پرهیزم
همه حیفم از پایان زمستان است
