hey every body

Taha | وبلاگ | یکشنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶

در حقیقت وقتی نمی تونی بنویسی . یعنی اعتماد به نفسش رو نداری. چون نمیشه آدم چیزی برای گفتن نداشته باشه .

اینجا همه چیز به طرز عجیبی فانتزیه . البته بد نیست . فقط کمی دور از تصوره . حوصله رو سر میبره . دیگه داره عادی می شه.

به هرحال در حال تغییر مداومم. به هرحال

ماه را ببین

Taha | وبلاگ, شعر | پنجشنبه, مرداد ۱۱م, ۱۳۸۶

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی ,

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی ,

که باز هم می بارد

که باز هم می بارد

این راه را با تمام طولانی بودنش دوست دارم

مقصدم امید است , راه است , تو هستی

فرشته های سفیدند , که هنگامی که می آیی

آن چنان زیبایی ات خیره کننده است

که حتی نمی بینمشان

اما می دانم که هستند

عظمت کسی را در نگاه درک کردن کار آسانی نیست

نگاهی که در نگاهت عظمت را درک کند

بی شک آنچنان مشتاق است ,

که حتما سزاوار نگاهت هست

کوه های اینجا , آنقدر استواریشان مضحکه بر انگیز است

که اجازه نمی دهند رویشی باشد

سبزه ای , جوانه ای

نمی دانند این بیچاره ها

این کوه ها

که اشتیاق پرورش است آنچه نامش را عشق می گذارند

بارور کردن یک احساس , یک نیاز , یک اندیشه , یک انسان

رویشی دیگر

احساست می کنم

آن اندازه که فروتنی ات را

آن اندازه که احساست را

آن اندازه که اندازه ای ندارد , برای اندازه گرفتن

درخشان تر از شعله ای در میان تاریکی

توجه ام را جلب می کنی

باز هم زیر این باران مداوم ,

که چقدر امشب فرق دارد

زیر این ابر بزرگ

ماه را نظاره کن ,

که امشب دلفریب تر است ,

روشن تر است ,

مشتاق تر است ,

این شکوه , برای من که نیست , حتما برای توست

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی ,

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی ,

که باز هم می بارد

 که باز هم می بارد

تاها


Copyright © 2006-2007