از اين طرف خورشيدحجاب ابر پوشیده
از آن طرف ماه پرده ی گستاخی خود را دريده
من بيچاره مانده ام
که زيبايی خورشيد را باور کنم
يا حجب ماه را
تاها
۹ مرداد ۸۵
once all the scientists die and go to heaven
They decide to play Hide-n-seek. .
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا غایب موشک بازی کنند
Unfortunately Einstein is the one who has the den…
He Is supposed to count up to ۱۰۰ …
and then start searching.
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
Everyone starts hiding except Newton …
همه پنهان شدند الا نیوتون …
Newton just draws a square of ۱ meter
and stands in it Right in front of
Einstein
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.
Einstein s
counting…۹۷, ۹۸, ۹۹.۱۰۰.
انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰
He opens his eyes and finds Newton standing in front.
Einstein says Newton s out… Newton s out.
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش
ایستاده.
انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک).
Newton denies and says I am not out.
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
He claims that he is not Newton ..
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
All the scientists come out to see how
he proves that he is not Newton …
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…
Newton says I am standing in a square of area ۱m squared.
That makes me Newton per meter squared…
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…
که منو نیتون بر متر مربع میکنه
Since one Newton per Meter squared is one Pascal,
I’m Pascal, Therefore Pascal is out……… …
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک).
چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود
در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد
چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟
کنار این ایوان تاریک
وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام
خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد
به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من
تاها