there’s nothing

Taha | وبلاگ | جمعه, خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

مادر بزرگم از سوئیس برگشت . اتفاق خوبی که منتظرش بودم . این هفته کلن هفته ی خوبی بود . بیشتر از اونی که بخوام خوش گذشت . یه جورایی غیر عادی .

خیلی وقت بود شکلات نخورده بودم . مزه اش داشت یادم می رفت . نزدیکه کنکوره اما امسال انگال خیال قبولی ندارم . یه جورایی امسالو بیخیال شدم . اما چیزهای خوبی دستگیرم شد .

به هر حال ۱۸ ساله شدم همین ۳ خرداد . این که خردادیم بعضی وقتا باعث دردسر می شه . واسه خردادیا حرف زیاد در میارن . چه میدونم

همه بهم می گن خفاش . اما خداییش بی انصافیه . شبا قشنگتره . واسه همین بیدارم . همین . امروزم منتظر بودم که مامان بزرگم از فرودگاه بیاد که این وقت صبح بیدارم .

قبلا ها فوتبال زیاد دوست داشتم . الان هیچی .

وبلاگ نوشتن برام خیلی سخت شده . دلیلش رو نمی دونم .

مردم خوشحالنا این زیر

ساعت

Taha | وبلاگ, شعر | سه شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۷

ساعت حرف نمی زند

ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است

هزار بار می رود

هزار بار می آید

و صفر می شود

لحظه ها

به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند

روشن و سیاهِ روز و شب

آبی و سفیدِ آسمان

و زرد و آبی مهر و ماه

هزار بار می روند

و هزار بار می آیند

و بی رنگ می شوند

چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است

واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من

قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست

ای وقارِ روحِ سرکشم , با توام

ای مبدا زمان , روشنایِ بی رنگ

وقتی که می روی

دوباره ساعت هزار بار جلوتر می رود

و وقتی که می آیی

هزار بار زودتر می رسد

و هفت رنگ می شود , آسمان من

پنجره ی اتاقم باز است

روی روبروترین نقطه ی زمین

از علفزارِ سبزِ خیس

زیر نور ماه می آیی

روزهای زوج منتظر نشسته ام

روز های فرد نا امید , رنج می برم

عاقبت هر آنچه بود , دگر نیست

و هر آنچه نیست , خواهد بود

و من که بوده ام

دیگر نیستم

و تو که هستی

مرا نخواهی دید

فاجعه خنده دار نیست

اول تمام جاده ها

آخر تمام راه هاست

دست هایت را ر به دستانم بسپار

و ببین که من سزاوارترم یا زمان؟

چه جنگ نابرابری خواهد بود

شکست خورده ترین لشگر دنیا خواهم بود

و عاشق ترین انسان

و ساعتی

که هزار بار میرود

و هزار بار می آید

و تو هم چنان ایستاده ای

همچنان


Copyright © 2006-2007