من
شکست خورده ترین لشگر دنیایممگر تو آسمان , ستاره هایت را به من ببخشی
امروز درست یه هفته از پست قبلی میگذره - فکر کنم ساعتشم حدودا همین ساعت بود . فردا دوباره ساعت ۴ راه می افتم به سمت دانشگاه.
توی این سفرهای ۳ -۴ ساعته یه گروه راک کشف کردم که خیلی ازشون خوشم اومد . آخه من کل مسیر رو آهنگ گوش می کنم . اسم گروه within temptation بود . واقعا کارهای فوق العاده ای داشتن.
سلیقه ی موسیقیایی من خودم رو هم گیج کرده . از سنتی تا هارد راک گوش می کنم . اما خوب تعداد معدودی از هر کدومشون رو می پسندم. تنها سبکی که خیلی علاقه ندارم متاله که اونم فکر کنم به خاطر اینه که کار زیاد ازش گوش نکردم .
راستی خیلی خوبه که سه شنبه تعطیله : دی

مدتیه انرژیم خیلی کمتر از همیشه است و دلیلش رو نمی دونم . احساس رخوت و خوابالودگی می کنم. دانشگاه بدک نیست . می گذره . اما خوب انگار گرد مرده کشیده باشن هیچ جنب و جوشی نداره . درسا هم که چی بگم . تخصصی ها قابل تحمل تر از عمومی هاست . در رفت و آمدم معمولا . بین تهران و قزوین . فاصله هم یه جوریه که آدم نه دلش می خواد بره نه می خواد بمونه . هرچند که اونجا خونه مجردی داریم. اما خوب سخته کار خونه دیگه . اونم برای من D:
گفته بودین چرا نمی نویسم. راستش در تلاشم ولی فکر کنم استعدادم داره ته می کشه . چون هر چی می نویسم خط می خوره و یه راست میره سطل ذباله ( البته این بهترین حالتشه - معمولا آشغال ها تو اتاقم ولو میمونه ) . اما خوب اگه دلتون می خواد باهام در ارتباط باشین موبایلم که هست . به همون زنگ بزنین یا اس ام اس ( دومی رو ترجیح میدم ) . اما خودمو مجبور میکنم اینجا مرتب بنویسم. حالا ببینین.
توفاصله مسیر تهران - قزوین فرصتی که فکر کنم . آهنگ گوش کنم . یا بخوابم … من این قسمت زندگی دانشجویی رو بیشتر ترجیح میدم. همیشه تو ماشین بودنو وقتی داره حرکت میکنه دوست داشتم. بهم احساس زنده بودن میده . احساسی که فقط تو بعضی لحظه ها بهم دست میده .
دیگه دستم داره درد میگیره . فردا هم ساعت ۴ صبح باید پا شم که حاضر شم واسه دانشگاه و راه بیفتم . lol
فعلا