در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند
و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درخت کاری
که حائلی بود ميان من و دشت
تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد
انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز
تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند
و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم
تاها
- در همه ادوار , و در لوای انواع حکومت ها , بالاترین کار روح این است که خود را نثار کند تا خود را بجوید , خود را فنا کند تا خود را بازیابد. انسان چیزی بجز آنچه می دهد ندارد. - نان و شراب
نان و شراب کتاب واقعا زیباییه . یه جورایی داستان جامعه ی ایرانیم هست . داستان انقلاب هایی که منحرف می شوند و دیکتاتور هایی که حکومت می کنند و مردمی که جز قبول واقعیت موجود کاری نمی کنند. فضای انسانی داستانی که نویسنده خلق کرده ستودنیه . نثر ساده و کوبنده ای که از همون صفحات اول شما رو با خودش تا انتها همراه می کنه .
از اینیاتسیو سیلونه در ویکی پدیا بخوانید .
درباره نان و شراب .