ایستاده ام

Taha | شعر | دوشنبه, آبان ۲۱م, ۱۳۸۶

ایستاده ام

باد می آید

گرد و خاک می آید

ابر می آید

هر چه از تو  تهی است می آید

تو نمی آیی

ابر می گرید

——————–

۲

باز که می خندی

بار که تک تک حرف های مرا

قبل گفتنم می دانی

خوشحال یا غمگین

هر وقت که لرزش صدایت را احساس می کنم

نمیدانی , چقدر می لرزم

و چه قدر , چه قدر های دیگر

که نمی گویم و نیم سوز می شود

باش

Taha | وبلاگ | پنجشنبه, آبان ۱۷م, ۱۳۸۶
نمیدونم چرا آدما از خصوصیات خود خواهانه و غریزی همدیگه بدشون میاد ولی توجه نمی کنن این بد اومدن هم نوعی خودخواهیه . این که کاملا باید قابل فهم باشه .یه جور پارادوکسه . یعنی خودخواهی فقط برای خودشون خوبه !دیشب ناطور دشت رو تموم کردم. چقدر شبیه شخصیت اولش بودم . مو نمیزدم. این روزا احساساتم به کلی متفاوتن . انگار دارم بزرگ میشم. دلم نمی خواد اونقدر بزرگ شم که دنیا برام کوچیک شه . فقط یه کوچولو بزرگ شم بسهفکر می کردم آدما تا وقتی همدیگرو کامل نمیشناسن دوست دارن با هم باشن . به محض اینکه همدیگرو شناختن برای هم جذابیت ندارن. خیلی بده مگه نه ؟ دوست ندارم این طور باشهin Aske ghaShangE mage na

وقتی خورشید غروب می کند

Taha | وبلاگ, شعر | سه شنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۶
دلم نمی خواهد که از خاطرت برود
و از یاد من
که وقتی خورشید غروب می کند
هیچ چیز دیده نمی شود
هیچ چیز

۲

Taha | وبلاگ | جمعه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۶

گاهی وقتا بهتره درخواسته به آدمو قبول کنی تا دلش نشکنه . حتی اگه خودت دلت بشکنه مهم نیست. حتی اگه خودت دلت نخواد آدما خیلی مهمن . باور کن .


Copyright © 2006-2007