مرد سیاه
مرد قد بلند سیاه با کلاه سیاهی که روی سرش گذاشته بود , ایستاده بود. علاوه بر آن کت و شلوار سیاهی که توجه هیچ عابری را جلب نمی کرد.فقط ایستاده بود جلوی درب بزرگ سیاه و نگاه می کرد و انگار تصمیمش بر این بود که داخل شود.
خونسردی چشمانش , بی تفاوتی سردش نسبت به باد تندی که می وزید هیچکدام دلیل کافی نبود که کسی او را نگاه کند. بیرون در بزرگ نگهبان ها رژه می رفتند . پیچ در پیج و نامنظم و هر دقیقه این کار ها را تکرار می کردند. مرد سیاه همه را میدید . دنبالشان نمی کرد و تنها می دید. این احساس عظیم را برای انتقالش زحمت زیادی می بایست متحمل می شد ولی او توانی نداشت برای بیان کردن . احساسی که هیچ کس اشتیاقی به درکش نداشت و این انگیزه که باید از آن در سیاه وارد شود .
او هیچ کس را نمیدید . آن کنار آن فرشتگان را نمی دید. بال های زیبای یک پری دریایی هم بر اوتاثیری نداشت.حتی دختر زیبایی که از جلویش می گذشت .
در سیاه , کلاغ سیاه , آدم سیاه , کلاه سیاه …… او فقط نوشته ای را می دید که روی در سیاه نوشته بود ورود سیاهان ممنوع .
باد که می وزید کلاهش را با خود برد . موهایش سفید بود مرد سیاه من.