ساعت
ساعت حرف نمی زند
ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است
هزار بار می رود
هزار بار می آید
و صفر می شود
لحظه ها
به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند
روشن و سیاهِ روز و شب
آبی و سفیدِ آسمان
و زرد و آبی مهر و ماه
هزار بار می روند
و هزار بار می آیند
و بی رنگ می شوند
چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است
واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من
قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست
ای وقارِ روحِ سرکشم , با توام
ای مبدا زمان , روشنایِ بی رنگ
وقتی که می روی
دوباره ساعت هزار بار جلوتر می رود
و وقتی که می آیی
هزار بار زودتر می رسد
و هفت رنگ می شود , آسمان من
پنجره ی اتاقم باز است
روی روبروترین نقطه ی زمین
از علفزارِ سبزِ خیس
زیر نور ماه می آیی
روزهای زوج منتظر نشسته ام
روز های فرد نا امید , رنج می برم
عاقبت هر آنچه بود , دگر نیست
و هر آنچه نیست , خواهد بود
و من که بوده ام
دیگر نیستم
و تو که هستی
مرا نخواهی دید
فاجعه خنده دار نیست
اول تمام جاده ها
آخر تمام راه هاست
دست هایت را ر به دستانم بسپار
و ببین که من سزاوارترم یا زمان؟
چه جنگ نابرابری خواهد بود
شکست خورده ترین لشگر دنیا خواهم بود
و عاشق ترین انسان
و ساعتی
که هزار بار میرود
و هزار بار می آید
و تو هم چنان ایستاده ای
همچنان