there’s nothing

Taha | وبلاگ | جمعه, خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

مادر بزرگم از سوئیس برگشت . اتفاق خوبی که منتظرش بودم . این هفته کلن هفته ی خوبی بود . بیشتر از اونی که بخوام خوش گذشت . یه جورایی غیر عادی .

خیلی وقت بود شکلات نخورده بودم . مزه اش داشت یادم می رفت . نزدیکه کنکوره اما امسال انگال خیال قبولی ندارم . یه جورایی امسالو بیخیال شدم . اما چیزهای خوبی دستگیرم شد .

به هر حال ۱۸ ساله شدم همین ۳ خرداد . این که خردادیم بعضی وقتا باعث دردسر می شه . واسه خردادیا حرف زیاد در میارن . چه میدونم

همه بهم می گن خفاش . اما خداییش بی انصافیه . شبا قشنگتره . واسه همین بیدارم . همین . امروزم منتظر بودم که مامان بزرگم از فرودگاه بیاد که این وقت صبح بیدارم .

قبلا ها فوتبال زیاد دوست داشتم . الان هیچی .

وبلاگ نوشتن برام خیلی سخت شده . دلیلش رو نمی دونم .

مردم خوشحالنا این زیر


Copyright © 2006-2007