روزشوم درختکاری
در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند
و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درخت کاری
که حائلی بود ميان من و دشت
تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد
انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز
تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند
و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم
تاها