this moment is your life

امشب که از خرید برگشتم با یه خانم نازنین ۵۰ ساله - که شاید اسمشو دوست نداشته باشه بگم - داشتم بیشتر از نگاه کردن به مغازه ها به آدمایی که میان و میرن نگاه می کردم . آدمایی که با لباس های جور و واجور و هزار رنگ آرایش و ناز و کرشمه و ژست راه می رن و فکر می کنن خیلی باحالن . احساس می کردم که نفر بغل دستیم حواسش به چیزایی که من می گم نیست و داره مغاره هارو میبینه . امشب که نشستیم به صحبت فهمیدم اونم خیلی تو فاز بقیه نیست و یکمکی شبیه منه . کمی در باب تفاوتهای آدما صحبت کردیم و تجربیات زندگی .
این که چرا من با آدمای بزرگتر از خودم - اونم نه آدمای ۳۰ - ۴۰ ساله که بالاتر - حال می کنم رو خودم هم متوجه نمی شم. یه جورایی خیلی نو نقطه حساسی هستم الان . دارم سعی می کنم مثل همسن و سالهام رفتار کنم و فکر کنم تا حدودی هم موفق بودم اما ذات رو که نمی شه عوض کرد. هرچند هرمونها و انرژی جوونی آدم رو می کشه به سمتی اما روحیات من مقابله می کنه و سعی می کنه همه چیز رو ریلکس و آروم سپری کنه